منوچهر خان حكيم
290
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
غلطى به آن آدميزاد فقير داده است . امير خان گفت : كدام شوخ چشم و چه دلدادهاى ؟ پريزادان گفتند : اى جوان آدميزاد ! بدان و آگاه باش آن پريزادى كه پسر تو از طلسم بيرون آورده خواهر ماست و ما سه خواهريم ؛ جنّى از شهر زرّين آمده آن خواهر ما را دزديده ، برد در آن طلسم انداخت . اما چون پسر تو او را بيرون آورده با او اظهار عشق كرد و چون ملازمش او را گريزانيد ، او نشان غلط داده است ، ببينيد كه پسر تو در عشق خود صادق است يا نه . بدان كه ما دختران عبد الجبّار جنّىايم كه پادشاه جنّيان مسلمان است ، در قله « 1 » قاف مىباشيم . چون خواهر ما را در طلسم انداختند ، ما دو خواهر ديگر نذر كرديم كه چهل ( 187 ) چهارشنبه روزه بداريم و به اين مقام كه مشهور به مقام حضرت سليمان است بياييم و آب و جاروب كنيم و غسل كنيم . خدا خواهر ما را نجات داده و او حالا به خانه آمده است . اما از او احوال پرسيديم ، او گفت كه آدميزادى مرا از طلسم بيرون آورده با من اظهار محبت كرد و صندوق مرا به دست ملازم خود سپرد ؛ ملازمش سر صندوق را گشوده من پرواز كردم و بيرون آمده نشان غلطى به وى دادم كه در سدّ بلور مرا بجويد . اكنون اى جوان آدميزاد ! چون از براى پسر تو را اينقدر وفا و حقيقت مىباشد كه در چنين بيابانى كه چهار طرف او آبدانى نيست ، سرگردان شديد و اينهمه جفا به شما رسيده است ، جلدهاى ما را بده كه با [ تو ] شرط مىكنيم كه برويم آن خواهر خود را از جهت تو بياوريم . امير خان گفت كه : جلد شما را بدهم به سركشيده برويد و مرا اينجا تنها بگذاريد . بلى اين مىشود كه من جلد يكى را بدهم تا برويد پدر خود را خبردار كنيد و خواهر خود را برداشته بياوريد تا شايد سراغى از فرزند خود بگيرم ، پريزادان لاعلاج راضى شدند . پس امير خان جلد مطلوب خود را نگاه داشت و جلد خواهر او را داد . پس آن پريزاد جلد را بر سر كشيده ، بال بر بال زده متوجّه قلّهء قاف شد . اما امير خان چندان نگران پريزاد شده بود و از سپهسالارى همچون اسكندر پادشاهى دور افتاده بود و از مفارقت محمد شيرزاد و گرفتارى در چنان بيابانى ، باوجود اين همه اندوه ، اصلا غم دل براى او نمانده بود ، از بس مشغول به تعشّق آن پريزاد شده بود .
--> ( 1 ) . اصل : قلعه .